
۱۳۸۸ آبان ۱۱, دوشنبه
Oh Yoko!

In the middle of the night,
در نيمه هاي شب
name,
در نيمه هاي شب من نام تو را مي خوانم
عشق من تو را برانگيخته خواهد کرد
در ميانه استحمام کردن
In the middle of the bath I call your name,
در ميانه استحمام کردن من نام تو را مي خوانم
Oh Yoko,
اوه ، يوکو
اوه ، يوکو
عشق من تو را برانگيخته خواهد کرد
در نيمه های تراشيدن ريش
In the middle of a shve I call your name,
در نيمه های تراشيدن ريش من نام تو را مي خوانم
Oh Yoko,
اوه ، يوکو
اوه ، يوکو
عشق من تو را برانگيخته خواهد کرد
در نيمه هاي رويا In the middle of a dream I call your name,
در نيمه هاي رويا من نام تو را مي خوانم
Oh Yoko,
اوه ، يوکو
اوه ، يوکو
عشق من تو را برانگيخته خواهد کرد
در ميان مه
در ميان مه من نام تو را مي خوانم
Oh Yoko,
اوه ، يوکو
اوه ، يوکو
عشق من تو را برانگيخته خواهد کرد
اوه ، يوکو
اوه ، يوکو
اوه ، يوکو
اوه ، يوکو
اوه ، يوکو
۱۳۸۸ آبان ۴, دوشنبه
Tired Of Being Sorry

I don't know why
نمی دانم چرا
You want to follow me tonight
تو می خواهی ا مشب مرا تعقیب کنی
When in the rest of the world
زمانی که دنیا در خواب است
With you whom I've crossed and I've quarreled
با تو من بداخلاق و پرخاشگرم
Let's me down so
اجازه بده که تمام کنم
For a thousand reasons that I know
به هزاران دلیل که می دانم
To share forever the unrest
سهیم شو برای اضطراب همیشگی
With all the demons I possess
با همه بدیها که من دارم
Beneath the silver moon
زیر ماه نقره ای
Maybe you were right
ممکن است حق با تو باشد
But baby I was lonely
اما عزیزم ، من تنها بودم
I don't want to fight
نمی خواهم با تو نزاع کنم
I'm tired of being sorry
من از شرمنده بودن خسته ام
8th and Ocean Drive
هشت و جاده کنار اقیانوس
With all the vampires and their brides
با تمامی خفاشان و پرندگان
We're all bloodless and blind
همه ما بی جان و کوریم
And longing for a life
و مشتاقیم برای زندگی
Beyond the silver moon
فراسوی ماه نقره ای
Maybe you were right
ممکن است حق با تو باشد
But baby I was lonely
اما عزیزم ، من تنها بودم
I don't want to fight
نمی خواهم با تو نزاع کنم
I'm tired of being sorry
من از شرمنده بودن خسته ام
Crying out for you
اشک هایم برای تو پایان یافته
No one sees me
هیچکس مرا نمی بیند
But the silver moon
اما ماه نقره ای
So far away – so outer space
چه دور است – در فراتر از فاصله
I've trashed myself – I've lost my way
من خودم را کاملا نابود کرده ام – من راهم را گم کرده ام
I've got to get to you got to get to you
من عادت کرده بودم به بدست آوردن تو، عادت کردن به بدست آوردن تو
Maybe you were right
ممکن است حق با تو باشد
But baby I was lonely
اما عزیزم ، من تنها بودم
I don't want to fight
نمی خواهم با تو نزاع کنم
I'm tired of being sorry
من از شرمنده بودن خسته ام
I'm standing in the street
کنون من در خیابان ایستاده ام
Crying out for you
اشک هایم برای تو پایان یافته است
No one sees me
هیچکس مرا نمی بیند
But the silver moon
اما ماه نقره ای مرا می بیند
(lalalala till end)Maybe you were right
ممکن است حق با تو باشد
But baby I was lonely
اما عزیزم ، من تنها بودم
I don't want to fight
نمی خواهم با تو نزاع کنم
I'm tired of being sorry
من از شرمنده بودن خسته ام
I'm standing in the street
کنون من در خیابان ایستاده ام
Crying out for you
اشک هایم برای تو پایان یافته است
No one sees me
هیچکس مرا نمی بیند
But the silver moon
اما ماه نقره ای
۱۳۸۸ مهر ۳۰, پنجشنبه
تدفين در اٌرنان

احتمالا ًمشهورترين كار كوربه تدفين در اُرنان است.
تصوير 17- گوستاو كوربه، سنگشكنان، 1849،
رنگروغن روي بومنقاشي كوربه بر اساس چيزي كه او در تدفين عموي بزرگش مشاهده كرد، باعث به وجود آمدن اولين شاهكار وي در سبك رئاليست گرديد. در سپتامبر 1848 او تدفين عموي بزرگ خود در اُرنان را انجام داده و بعدها مراسم اين تدفين را بر بوم عظيمي نقاشي كرد. او از مردمي كه درتدفين حضور داشتند به عنوان مدلهايي براي نقاشي استفاده كرد كه اين كار خود ابداعي به شمار ميرفت.پيش از اين ، الگوها با عنوان بازيگراني براي نشان دادن زندگي مردم در زمانهاي ديگر مورد استفاده قرار ميگرفتند همانطور كه كوربه نيز افراد بسياري را در رويدادهاي متفاوت به تصوير كشيد. اين زمينه ساز بروز ديدي واقعگرايانه در آثار كوربه بود نسبت به شهروندان اُرنان و مردمي كه كوربه ميشناخت و اين ديد را به تماشاگر ميداد كه چگونه اين افراد شبيه مردم اُرنان هستند. اين نقاشي سبب اعتراض منتقدان وعموم مردم شد. اين تابلو كاري بزرگ، در اندازة 10×22 فوت بود و يك مراسم تدفين در شهرستان را نشان ميداد، چنانكه نقاشان ممكن است تصويري از يك مراسم تدفين باشكوه را ترسيم كنند البته پرداختن به يك رويداد معمولي غير عادي بود كه سبب ميشد موضوع مانند چيزي با اهميت و بزرگ در نظر گرفته شود چنانچه كه در مورد نشان دادن خاندان سلطنتي متداول بود. اين شيوه نقاشي كه از مناظر عادي و پيش پا افتاده استفاده ميكند علاقه مردم را به طور فزايندهاي نسبت به كار واقعگرايانه افزايش ميدهد و بدين ترتيب فراواني خيالپردازي رو به انحطاط رمانتيسم محبوبيت خود را از دست داده و مردم خواهان موضوعاتي واقعيتر و در چارچوب زندگي روزمره هستند. كوربه اين كار را به عنوان موضوع تدفين عمويش مورد توجه قرار نداد. اين در واقع تدفيني براي رمانتيسم به عنوان يك سبك بود همچنانكه خود كوربه گفته بود «به خاك سپاري در اُرنان، در واقع تدفين رُمانتيسم بود».(http://www.wikipedia.org/Gustave- Courbet)
۱۳۸۸ مرداد ۳, شنبه
افسانه باران در ايران

سرزمين ايران هميشه با کمبود باران روبرو بوده است. افسانه هاي ايراني نيز از مبارزه مردم اين سرزمين با خشکسالي گفتگو مي کنند. افسانه باران در ايران، افسانه اي است که با بهره گيري از افسانه نبرد ديو خشکي و فرشته بارن که در يشت ها و بندهش آمده است نوشته شده است.
***
آسماني را که هرمزد آفريد، آبي آبي بود.اين آسمان آبي و بزرگ پر از ستاره هاي درخشان و زيبا بود، ستاره هاي خوشبختي که آغاز هربامداد و رسيدن هر شام، بهانه اي براي خوشحاليشان بود.ستاره ها، سربازهاي دنياي نور بودند.هرمزد خداي خدايان در هر گوشه اي از آسمان، سرداري بر ستاره ها گمارده بود.تيشتر سردار ستاره هاي شرق و خداي باران بود.او زيبا و نيرومند، درخشان و مهربان بود.تيشتر سربازهايش را خيلي دوست داشت، يک بيک آنها را خوب مي شناخت، با اينکه سربازهايش بسيار بودند نامهاي هر يک را به خوبي مي دانست و از کارهايي که توانايي انجامش را داشتند آگاه بود. تيشتر آنقدر ستاره ها را خوب مي شناخت که تنها از نور آنها مي فهميد که غمگين هستند يا خوشحال.تيشتر مي دانست سربازهايش چه چيزهايي را دوست دارند و از چه چيزهايي بدشان مي آيد، گاهگاهي به خانه آنها مي رفت و به درد دلهايشان گوش مي داد.تنها ستاره ها نبودند که تيشتر را دوست داشتند، گياهها، درياها، آبشارها، کشتزارها، کشاورزها و بچه ها هم او را دوست داشتند.تيشتر خيلي کارها بلد بود که انجام بدهد. او به روي زمين باران مي باراند و همراه با آن تخم گياهان گوناگون را فرو مي ريخت و زمين را سرسبز مي کرد و در آن کشتزارهاي بسيار، چمن زارها و جنگلهاي زيبا به وجود مي آورد تا انسانها، پرنده ها و چهارپايان با آسايش و خوشي زندگي کنند.

تيشتر براي اينکه شناخته نشود در يک آن شکل عوض مي کرد. او مي دانست که اگر اهريمن و ديو خشکي او را بشناسند نمي گذارند باران بباراند و سرسبزي را به زمين و مردم هديه دهد.تيشتر گاهي بصورت پسر پانزده ساله اي در مي آمد، بلند بالا و نيرومند، زماني به شکل گاوي سپيد مي شد با شاخ و سم زرين و گاهي هم خودش را به صورت اسبي سفيد با يال و دم و سم زرين در مي آورد.
او با نور پرواز مي کرد. از اين سوي آسمان به آن سوي آسمان مي رفت و به زمين نگاه مي کرد تا ببيند زمين سرسبز است يا خشک. اگر زمين باران مي خواست تيشتر به کنار دريا فرود مي آمد. موجها که خداي باران را مي شناختند با ديدنش روي هم مي غلتيدند و فرياد مي زدند: «تيشتر آب مي خواهد تا باران بسازد و به همه جاي زمين بباراند و آنرا سرسبز کند.»دريا بخورشيد مي گفت: «اي خورشيد با شکوه، روي تن من گرم بتاب تا آبها بخار شوند، تيشتر آب مي خواهد.»خورشيد فرياد دريا را مي شنيد و گردونه اش را وسط آسمان نگهميداشت و دريا را گرم مي کرد. آبها که گرمشان مي شد آرام آرام بخار مي شدند و از روي دريا بلند مي شدند.تيشتر آن بخارها را روي هم جمع ميکرد و بهم مي فشرد و ابر درست مي کرد. بعد از اين ابرها جام بزرگي مي ساخت و با اين جام هربار به اندازه يک رودخانه آب از دريا مي کشيد و به باد مي سپرد و مي گفت: «اي برادر، اي باد، تو اين آبها را به آسمان ببر و از آنجا بروي زمين بباران تا زمين سرسبز شود، گلها از خواب بيدر شوند، انسانها، چهارپايان و پرنده ها غذا پيدا کنند.»

جام ابر سنگين بود. باد به دور خودش مي پيچيد و با زحمت جامهاي ابر را بلند مي کرد و به طرف آسمان مي برد. دريا، خورشيد، تيشتر و باد به هم کمک مي کردند و باران مي ساختند و بروي زمين مي ريختند.باران بروي زمين مي ريخت و به گوش زمين مي خواند: «بيدارشو، بيدارشو.» زمين نفسي تازه مي کرد و تنش را با آب باران مي شست.قطره هاي باران روي درختها مي نشستند و زمزمه مي کردند: «اي درختهاي سيب و آلبالو شکوفه کنيد.» و سپس به شاهپرکهاي سفيدي که روي چمن پخش شده بودند نزديک مي شدند و شاهپرکهاي سفيد هم تا قطره هاي باران را مي ديدند دست جمعي و آرام بلند مي شدند و روي گلها مي نشستند. باران به در کلبه روستائيان مي کوبيد و فرياد مي زد: «خواب بس است.» و بچه هاي روستايي در کلبه را باز مي کردند و پابرهنه بدنبال باران مي دويدند.اما اهريمن و ديوهاي خشکي از باران و سرسبزي بدشان مي آمد. مي خواستند رودخانه ها و چشمه ها خشک شوند.دلشان براي ماهيها و گلها نمي سوخت. آنها مي خواستند خوشه هاي گندم خشک شود تا نان پيدا نشود و همه مردم گرسنه بمانند. اهريمن و ديوها در پي فرصت بودند تا تيشتر خداي باران را از بين ببرند. اگر آنها موفق مي شدند تيشتر را از بين ببرند، سرسبزي زمين هم از بين مي رفت، آنوقت زمين از بي آبي ترک مي خورد، کشتزارها خشک مي شد، گلها يکي يکي مي پژمرد، کشاورزان بيکار کنار کشتزارهاي بي محصول مي نشستند و پرنده ها، چهارپايان هم چيزي براي خوردن پيدا نمي کردند.ولي تيشتر خداي باران نمي گذاشت که اهريمن و ديوها سرسبزي را از زمين بگيرند. او با تمام ديوهاي خشکي مي جنگيد، پس تصميم گرفت آنقدر باران بروي زمين بباراند که اثري از مار و کژدم و حشرات که اهريمن با خود بروي زمين آورده بود نماند.تيشتر تصميم خودش را با ستاره ها درميان گذاشت و از آنها خواست که به او کمک کنند و ستاره ها که با گلها دوست بودند و دلشان نمي خواست گلها از بين بروند قول دادند که به او کمک کنند.

تيشتر خود را بصورت پسري درآورد، پسري زيبا و نيرومند و در سراسر آسمان پرواز کرد و آبهايي را که در جام سحرآميز ابر بود بروي زمين پاشيد.اپوش ديو خشکي ديد که باران بدون درنگ مي بارد و مي بارد. به اين سو و آن سو نگاه کرد، چيزي نديد. سرش را بالا کرد پسر جواني را ديد که ميان ابرها پرواز مي کند و باران مي باراند. اپوش بسرعت پيش اهريمن رفت و به اهريمن گفت: «اي اهريمن مي بيني چطور باران مي بارد؟ جه کسي جز خداي باران مي تواند اين طور بباراند.» اهريمن از سوراخ خودش بيرون آمد و بسوي آسمان نگاه کرد و فهميد که اين پسر جوان بايد همان تيشتر خداي باران باشد. اهريمن و اپوش زماني دراز با هم حرف زدند، سرانجام تصميم گرفتند که اپوش به جنگ تيشتر برود و او را به بند بکشد.اپوش خود را بصورت پسري درآورد، پسري نيرومند که نه زيبا بود و نه مهربان. اپوش بدنبال تيشتر مي دويد ولي به او نمي رسيد. نه شبانه روز گذشت. آغاز روز دهم بود که به نزديک تيشتر رسيد. تيشتر نگاهي به پشت سرش انداخت و چون ديد اپوش به او نزديک شده است فورا شکل خودش را عوض کرد و بصورت گاوي درآمد، گاوي سپيد، نيرومند با سم و دم طلايي بلند و شاخ زرين. باز ميان نور پرواز کرد و با جام سحرآميز ابر به روي زمين باران باراند. اپوش گيج شده بود اما توانست دوباره تيشتر را پيدا کند، پس او هم خودش را اين بار به صورت گاوي درآورد اما نه زيبا بود و نه مهربان. اپوش به دنبال تيشتر مي دويد. روز به شام مي انجاميد. تيشتر روي ابرها مي خوابيد و خستگي درمي کرد و تا اپوش به اونزديک مي شد به ميان نور مي رفت و از چشم اپوش ناپديد مي شد. ابرها به دنبال تيشتر حرکت مي کردند.

ستاره ها براي تيشتر دست مي زدند و فرياد مي کشيدند و اپوش عصباني به دنبال تيشتر مي دويد و نمي توانست او را بگيرد. ده شبانه روز گذشت. تيشتر ايستاد تا اپوش به او برسد و اپوش که فکر مي کرد خودش تند دويده است خيلي خوشحال شد اما تا خواست تيشتر را بگيرد، تيشتر شکلش را عوض کرد و به شکل اسبي درآمد، اسبي سفيد و نيرومند، زيبا با يالهاي طلائي، با چشمهاي درشت و سياه. اپوش از خشم غريد و خود را به صورت اسبي درآورد، اما اسبي بود سياه، بي يال، بي دم و با چشمهايي که برنگ آبهاي مرداب بود.


باد به شکل مردي بلند بالا و روشن، کفش هاي چوبي اش را بپا کرد و به روي زمين آمد. باد به سرعت به دور خودش چرخيد. با چرخش او ذرات هوا چرخيدند. ذرات نور چرخيدند، ذرات آب چرخيدند و روي هم غلتيدند. رودها و چشمه ها به وجود آمد. رودها از چشمه ها جدا شدند و از سرکوه هاي بلند با هم مسابقه گذاشتند تا به گوديها رسيدند. روي آبهايي که در گوديها بود ريختند و دريا شدند.

تيشتر، اسب سفيد و زيبا به آرامي از ميان نور و ابر مي گذشت. ستاره ها يکي يکي پشت او مي پريدند و سواري مي گرفتند. تيشتر به روي زمين باران مي باراند و اپوش تنها و خشمگين به دنبال تيشتر مي دويد.ستاره ها تا مي ديدند اپوش نزديک مي شود فرياد مي زدند: «آمد، آمد.» تيشتر هم زود به ميان نور مي رفت و از چشم اپوش ناپديد مي شد. اپوش ناراحت مي غريد و بدنبال تيشتر مي دويد. ده شبانه روز گذشت. تيشتر از آسمان به زمين نگاه کرد، ديد باران زمين را خيس کرده است و زمين از شدت باران ترک خورده است و در آن گوديهاي بسيار بوجود آمده است. تيشتر خوشحال به ميان نور رفت.اما هنوز زهر حشرات، مارها و کژدم ها روي زمين باقي بود. تيشتر تصميم گرفت باز باران بباراند، و زهرها را از روي زمين پاک کند. آبها که در ابرهاي آسمان بود تمام شده بود، پس تيشتر به شکل اسبي سفيد و زيبا به کناره دريا فرود آمد تا به ياري او جامهاي ابر را به آسمان ببرد. موجهاي دريا که او را مي شناختند، خوشحال خودشان را به او رساندند. اپوش که در يک لحظه دست از دنبال کردن تيشتر برنمي داشت به شکل اسبي سياه و زشت به کناره دريا آمد و به سوي تيشتر حمله کرد.تيشتر غافلگير شد ولي خودش را نباخت و تيشتر و اپوش با هم گلاويز شدند.شنهاي ساحلي به هوا برخاست و هوا تيره شد، آنقدر شن روي تن تيشتر نشست که سفيدي تن تيشتر به رنگ خاکستري درآمد. چشمهاي ديو خشکي برق ميزد. تيشتر خسته شده بود. ستاره ها نگران بودند، ستاره ها غمگين بودند. بعضي از آنها از ترس صورتشان را با تکه هاي ابر پوشاندند. بار ديگر صبح شد. گردونه خورشيد وسط آسمان رسيد ولي هنوز اپوش و تيشتر با هم مي چنگيدند.

عرق از پيشاني تيشتر به چشمهايش مي ريخت و آنها را مي سوزاند ولي دست از نبرد برنمي داشت.سه تا سحر آمد. سه تا شب گذشت اما اپوش و تيشتر همينطور نبرد مي کردند. با وجود اينکه تيشتر نيرومند بود، خسته شده بود، چون ماهها بود براي اينکه بروي زمين باران بباراند، حتي يک لحظه هم نيارميده بود و نمي توانست از خودش دفاع کند. اپوش تيشتر را بروي خاک کشاند. تيشتر از ديو خشکي شکست خورد و از ميدان کارزار گريخت. اپوش ديو خشکي پيروز شده بود. حالا مالک درياها او بود و کسي حق نداشت از دريا آب بردارد.تيشتر فقط از شکست خودش ناراحت نبود، دلش براي پرنده ها مي سوخت که دسته دسته مي مردند. تيشتر براي خوشه هاي گندم نگران بود که نارس مي خشکيدند. او به فکر شاليزارهايي مي افتاد که از بي آبي له له ميزدند و زمين که تشنه چشم به آسمان دوخته بود و جنگلهايي که از گرما آتش مي گرفتند. فقط تيشتر ناراحت نبود، با شکست او آب تمام چشمه ها و رودها خشک شدند. دريا از حرکت بازايستاد، شکوفه ها باز نشده روي زمين ريختند، دامن نازک شاهپرکها از اشک خيس شد، گاوها گياهي براي خوردن پيدا نکردند، چشمهايشان پر از اشک بود و بدون اينکه مژه بزنند به دور دست نگاه مي کردند. بزغاله ها حال و حوصله بازي نداشتند، هيچ کس حرف نميزد، نه گنجشکها و نه نسيم.

تيشتر غمگين سرش را پائين انداخت. نسيم، آرام شن ها را از يال طلايي او برگرفت. خورشيد جبه طلايي اش را روي دوش او انداخت تا گرمش کند و ستاره ها دور او را گرفتند. اما هيچ يک نتوانستند او را خوشحال کنند.

او نيرويش را از دست داده بود. زير لب مي گفت: «شايد ديگر انسان، پرنده، چهارپا، گياه مرا دوست ندارند. حتما مرا فراموش کرده اند، يادشان رفته است که من باعث سرسبزي زمين بودم. اگر يکبار ديگر بشنوم که دصايم مي کنند، يا زا من ياري مي خواهند، نيرومند مي شوم و ديو خشکي را شکست مي دهم.»نه تيشتر، نه انسان، نه پرنده، نه گياه نمي دانستند که چقدر همديگر را دوست دارند.

اما از دست روي دست گذاشتن که کار درست نمي شد. کشاورزها از کنار کشتزارهاي خشک بلند شدند و به طرف کوه رفتند. مرغهاي دريايي به سوي کوههاي بلند پرواز کردند، آنقدر دور رفتند که از چشم ناپديد شدند. شاهپرکها هم اشکهايشان را پاک کردند و به دنبال مرغهاي دريايي پرواز کردند. بزغاله ها هم دست بره ها را گرفتند که موقع بالا رفتن از کوه ليز نخورند. گاوها و گوسفندها به طرف کوه راه افتادند. هنگامي که همه يک جا جمع شدند، هرمزد خداي خدايان را صدا زدند و گفتند: «اي هرمزد، به ما باران بده. ما تشنه ايم، زمين از بي آبي مي ميرد. ما به تيشتر محتاجيم. ما او را دوست داريم.»صداي انسان، چهارپا، پرنده و گياه در آسمان مي پيچيد. تيشتر صداي آنها را شنيد. هرمزد هم صداي آنها را شنيد. تيشتر با خوشحال از جا بلند شد و فرياد زد: «اي هرمزد، تو صداي آفريدهاي خويش را بشنو. تو مرا ياري ده تا بر ديو خشکي پيروز شوم.»

و هرمزد که آفريده هاي خود را خيلي دوست داشت به تيشتر گفت: «اي تيشتر من به تو نيروي ده شتر، ده اسب، ده گاو، ده کوه و ده رود مي دهم. تو پيروز مي شوي. بار ديگر به جنگ ديو خشکي برو.»تيشتر خوشحال شد. از جايش برخاست. او به پيکر اسب سفيدي بود اما نيرومندتر از پيش، آنقدر نيرومند که تپه هاي شني زيرپايش فرو مي ريخت و آنقدر بلند که بلندترين موجها به زانويش مي رسيد. تيشتر به کنار دريا فرود آمد.

اپوش اسبي را ديد که خيلي شبيه تيشتر بود اما بسيار بزرگتر و نيرومندتر از پيش. اپوش خيلي ترسيد. نميدانست چکار کند. پشت تپه شني پنهان شد. تيشتر او را ديد، پايش را بلند کرد و روي تپه گذاشت. تپه شني فرو ريخت. اپوش نمي دانست به کجا فرار کند. تيشتر بسوي اپوش رفت. اپوش به سرعت مي دويد ولي تيشتر باگام کوتاهي که برداشت به او رسيد.

سرانجام تيشتر اپوش را گرفت. اپوش زير سم هاي تيشتر افتاد. پيکر اپوش پر از گرد و خاک شده بود. اپوش به تيشتر التماس کرد و تيشتر خوب مي دانست که ديو خشکي دروغ مي گويد و هروقت فرصتي بدست آورد جهان را خشک مي کند. پس اپوش را بلند کرد به آن طرف درياها پرت کرد.دريا از آن تيشتر خداي باران شد.ناگهان تمام جامهاي ابر به سوي زمين وارونه شد. باران باريد، باران... زمين تشنه سيراب شد. موجهاي دريا برخاستند تا صورت تيشتر را بهتر ببينند. قطره هاي باران بروي تن خسته تيشتر نشست تا خستگي را از تن او بدر کند. رودها تندتر دويدند تا به دريا برسند و ببينند چرا دريا مي خروشد.تيشتر به سوي دريا رفت، باز جامهاي ابر را از آب پر کرد و به باد سپرد. باد، با خوشحالي پيش دويد و جامهاي ابر را به دوش کشيد و به طرف آسمان برد. عرق از سر و صورت تيشتر مي ريخت. او خسته شده بود اما دست از کار برنمي داشت. آسمان پر از جامهاي ابر بود.
تيشتر به آسمان نگاه کرد، تمام ابر بود. صداي رعد يک لحظه قطع نمي شد. آسمان برق ميزد و همه آفريده ها چشم به آسمان دوخته بودند.باران به بام خانه ها نشست، به شيشه پنجره ها زد و آواز خواند: «اي انسان، اي پرنده، اي گياه، اي چهارپا، تيشتر پيروز شده است.»

نویسنده: مه دخت کشکولی
نقاش: حسین محجوبی
اسلایدهای رنگی: ناصر براهمی
صفحه آرا: هوش آذر آذرنوش
ناشر: انتشارات رادیو تلویزیون آموزشی
سازمان رادیو تلویزیون ملی ایران
چاپ اول: بهمن ۲۵۳۵
تعداد: پانزده هزار جلد
چاپ: شرکت افست سهامی عام تهران
بها: با کاغذ معمولی ۶۵ ریال - با کاغذ اعلا ۷۵ ریال
۱۳۸۸ تیر ۲۴, چهارشنبه
Remember The Time

Remember The Time
Do You Remember
بیاد می آوری
زمانی که عاشق شدیم
ما جوان بودیم
و معصوم آن زمان
بیاد می آوری
چگونه همه آنها اغاز شدند
مثل بهشت به نظر می آمد
پس چرا پایان یافت؟
Do You Remember
بیاد می آوری
به برگ ریزان برگرد
ما با هم خواهیم بود
تمام طول روز
بیاد می آوری
دستان همدیگر را می گیریم
در چشمان همدیگر
خیره می شویم
Do You Remember The Time
زمانی را بیاد می آوری
که ما عاشق شدیم
زمانی را بیاد می آوری
که برای اولین بار یکدیگر را دیدیم
زمانی را بیاد می آوری
که ما عاشق شدیم
بیاد می آوری
که چگونه صحبت میکردیم
آری می دانی
با تلفن بایکدیگر می ماندیم
از شب تا سپیده دم
بیاد می آوری
همه آن چیزهایی که ما گفته بودیم مانند
من عاشق توام
هرگز به تو اجازه نخواهم داد ، بروی
Do You Remember
بیاد می آوری
به بهار برگرد
هر صبح پرندگان خواهند خواند
بیاد می آوری
این زمانهای خاص را
آنها بی وقفه خواهند گذشت
در خاطرات من
زمانی را بیاد می آوری
که عاشق شدیم
زمانی را بیاد می آوری
که ما یکدیگر را ملاقات کردیم
زمانی را بیاد می آوری
که عاشق شدیم
زمانی را بیاد می آوری
آن خاطرات شیرین
همیشه عزیز من خواهی بود
و دختر ، مهم نیست چه گفته بود
I Will Never Forget What We Had
هرگز فراموش نخواهم کرد چه داشتیم
اکنون عزیزکم
زمانی را بیاد می آوری
که عاشق شدیم
زمانی را بیاد می آوری
که برای اولین بار یکدیگر را ملاقات کردیم
زمانی را بیاد می آوری
که عاشق شدیم
زمانی را بیاد می آوری
زمانی را بیاد می آوری
که عاشق شدیم
زمانی را بیاد می آوری
که برای اولین بار یکدیگر را ملاقات کردیم
زمانی را بیاد می آوری
که عاشق شدیم
زمانی را بیاد می آوری
آن زمانها را به یاد بیاور
Ooh
اوهRemember The Times
آن زمانها را به یاد بیاور
بیاد می آوری دختر
Remember The Times
آن زمانها را به یاد بیاور
من و تو با تلفن
آن زمانها را به یاد بیاور
تا سپیده دم ، دو یا سه
درباره ما چهطور دختر
آن زمانها را به یاد بیاور
آیا تو ، آیا تو ، آیا تو ، آیا تو ، آیا تو
آن زمانها را به یاد بیاور
In The Park, On The Beach
درپارک ، در ساحل
آن زمانها را به یاد بیاور
تو و من در اسپانیا
آن زمانها را به یاد بیاور
درباره چه ، درباره چه ...
Remember The Times
آن زمانها را به یاد بیاور
اوه ... در پارک
آن زمانها را به یاد بیاور
بعد از تاریکی ...، آیا تو ، آیا تو ، آیا تو
آن زمانها را به یاد بیاور
آیا تو ، آیا تو ، آیا تو ، آیا تو
زمان را بیاد می آوری
بله بله
آن زمانها را به یاد بیاور
http://www.youtube.com/watch?v=nDxsM5jLNxM
باتشکر فراوان از دوست ارجمندم آقای یاسر کمالی نژاد که زحمت تطبیق متن ترجمه شده با متن انگلیسی را به عهده داشتند

